تبلیغات
وبلاگ فرهنگی مذهبی مــــــــــنهاج - مولا و غلام مشتبه شدند!

وبلاگ فرهنگی مذهبی مــــــــــنهاج
 
لبیك یا حسین(ع)
به وب سایت فرهنگی مذهبی منهاج خوش آمدید امیدوارم لحظات خوبی را در این وب سایت بگذرانید.
I156MG-20150320-WA0023.jpg


وصیت شهدا
پخش زنده حرم
مولا و غلام مشتبه شدند!  
در زمان خلافت امیرالمومنین علیه السلام مردى كوهستانى با غلام خود به حج مى رفتند، در بین راه غلام مرتكب تقصیرى شده مولایش او را كتك زد. غلام بر آشفته ، به مولاى خود گفت : تو مولاى من نیستى بلكه من مولا و تو غلام من مى باشى . و پیوسته یكدیگر را تهدید نموده به هم مى گفتند: اى دشمن خدا! بر سخنت ثابت باش تا به كوفه رفته تو را به نزد امیرالمومنین علیه السلام ببرم . چون به كوفه آمدند هر دو با هم نزد على رفتند و مولا (ضارب ) گفت : این شخص ، غلام من است و مرتكب خلافى شده او را زده ام و بدین سبب از اطاعت من سر برتافته ، مرا غلام خود مى خواند.
دیگرى گفت : به خدا سوگند دروغ مى گوید و او غلام من مى باشد و پدرم وى را به منظور راهنمایى و تعلیم مسائل حج با من فرستاده و او به مال من طمع كرده مرا غلام خود مى خواند تا از این راه اموالم را تصرف نماید.
امیرالمومنین علیه السلام به آنان فرمود: بروید و امشب با هم صلح و سازش كنید و بامدادان به نزد من بیایید و خودتان حقیقت حال را بیان نمایید.
چون صبح شد، امیرالمومنین علیه السلام به قنبر فرمود: دو سوراخ در دیوار آماده كن ! و آن حضرت علیه السلام عادت داشت همه روزه پس از اداى فریضه صبح به خواندن دعا و تعقیب مشغول مى شد تا خورشید به اندازه نیزه اى در افق بالا مى آمد. آن روز هنوز از تعقیب نماز صبح فارغ نشده بود كه آن دو مرد آمدند و مردم نیز در اطرافشان ازدحام كرده مى گفتند: امروز مشكل تازه اى براى امیرالمومنین روى داده كه از عهده حل آن بر نمى آید! تا اینكه امام علیه السلام پس از فراغ از عبادت به آن دو مرد رو كرده ، فرمود: چه مى گویید؟ آنان شروع كردند به قسم خوردن كه من مولا هستم و دیگرى غلام .
على علیه السلام به آنان فرمود: برخیزید كه مى دانم راست نمى گویید، و آنگاه به آنان فرمود: سرتان را در سوراخ داخل كنید، و به قنبر فرمود: زود باش شمشیر رسول خدا صلى الله علیه و آله را برایم بیاور تا گردن غلام را بزنم ، غلام از شنیدن این سخن بر خود لرزید و بدون اختیار سر را بیرون كشید، و آن دیگر همچنان سرش را نگهداشت .
امیرالمومنین (ع ) به غلام رو كرده ، فرمود: مگر تو ادعا نمى كردى من غلام نیستم ؟
گفت : آرى ، ولیكن این مرد بر من ستم نمود و من مرتكب چنین خطایى شدم .
پس آن حضرت علیه السلام از مولایش تعهد گرفت كه دیگر او را آزار ندهد و غلام را به وى تسلیم نمود.
و نظیر همین داستان را شیخ كلینى و صدوق و طوسى از امام صادق علیه السلام نقل كرده اند كه مناسب است در اینجا بیان شود. راوى مى گوید: در مسجدالحرام ایستاده بودم و نگاه مى كردم كه دیدم مردى از منصور دوانیقى خلیفه عباسى كه به طواف مشغول بود استمداد طلبیده به وى مى گفت : اى خلیفه ! این دو مرد برادرم را شبانه از خانه بیرون برده و باز نیاورده اند، به خدا سوگند نمى دانم با او چكار كرده اند.
منصور به آنان گفت : فردا به هنگام نماز عصر همین جا بیایید تا بین شما حكم كنم .
طرفین دعوى در موقع مقرر حاضر شده و آماده حل و فصل گردیدند، اتفاقا امام صادق علیه السلام حاضر و به دست مبارك تكیه زده بود. منصور به آن حضرت رو كرده و گفت : اى جعفر! بین ایشان داورى كن .
امام صادق علیه السلام فرمود: خودت بین آنان حكم كن ! منصور اصرار كرد، و آن حضرت را سوگند داد تا حكم آنان را روشن سازد. امام علیه السلام پذیرفت . پس فرشى از نى براى آن حضرت انداختند و روى آن نشست و متخاصمین نیز در مقابلش نشستند، و آنگاه به مدعى رو كرده و فرمود: چه مى گویى ؟
مرد گفت : اى پسر رسول خدا! این دو نفر برادرم را شبانه از منزل بیرون برده و قسم به خدا باز نیاورده اند و نمى دانم با او چكار كرده اند.
امام علیه السلام به آن دو مرد رو كرده ، فرمود: شما چه مى گویید؟
گفتند: ما برادر این شخص را جهت گفتگویى از خانه اش ‍ بیرون برده ایم و پس از پایان گفتگو به خانه اش بازگشته است .
امام علیه السلام به مردى كه آنجا ایستاده بود فرمود: بنویس :
بسم الله الرحمن الرحیم رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده : هر كس شخصى را شبانه از خانه بیرون برد ضامن اوست مگر اینكه گواه بیاورد كه او را به منزلش بازگردانده است .
اى غلام ! این یكى را دور كن و گردنش را بزن . مرد فریاد برآورد: اى پسر رسول خدا! به خدا سوگند من او را نكشته ام ولیكن من او را گرفتم و این مرد او را به قتل رسانید.
آنگاه امام علیه السلام فرمود: من پسر رسول خدا صلى الله علیه و آله هستم دستور مى دهم این یكى را رها كن و دیگرى را گردن بزن ، پس آن مردى كه محكوم به قتل شده بود گفت : یابن رسول الله ! به خدا سوگند من او را شكنجه نداده ام و تنها با یك ضربه شمشیر او را كشته ام ، پس در این هنگام كه قاتل مشخص شده بود حضرت صادق علیه السلام به برادر مقتول دستور داد قاتل را به قتل برساند، و فرمود: آن دیگرى را با تازیانه تنبیه كنند. و سپس وى را به زندان ابد محكوم ساخت و فرمود: هر سال پنجاه تازیانه به او بزنند




طبقه بندی: قضاوتهای امیر المومنین علی (ع)، 
برچسب ها: امام علی ع، قضاوتهای امیر المومنین ع منهاج،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 فروردین 1392 توسط عاشق خسته
با سلام اگر مایل به تبادل لینك یا لوگو هستید كد لوگو یا لینك ما را در وب خود قرار دهید وبه من خبر دهید تا لینك یا لوگوی شمارا در وب خود قرار دهم. ممنون از بازدیدتون